روزی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در مغازه عبدالکریم کفاش نشسته بودن که رو میکنند به عبدالکریم و می گویند: عبدالکریم کفش های منو ببین نیاز به وصله دارن.
عبدالکریم جواب میدن: آقا به روی چشم اما اجازه بدهید اول سفارش های مردم رو تموم کنم بعد به کفش های شما برسم.(البته چون آقا امر نکرده بودند این جواب را داد)
امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) برای بار دوم می فرمایند: عبدالکریم کفش های من نیاز به وصله دارن برام بدوزش.
بازم هم عبدالکریم همان پاسخ را می دهند.
برای بار سوم امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می فرمایند عبدالکریم کفش های منو برام بدوز.
این بار عبدالکریم کفاش از جایش برمیخیزد و به جلوی آقا میره و آقا رو بغل می کنه و محکم فشار میده و میگه آقاجان قربونت برم من که گفتم چشم اما اگه بار دیگه بگین همین جوری که تو بغلم گرفتمت داد میزنم آی مردم بیاین که امام زمان اینجاست.
امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می فرمایند: عبدالکریم اگه اینطوری نبودی هرگز به سراغت نمی اومدیم…
منبع:
کتاب روزنه هایی از عالم غیب آیت اللَّه سید محسن خرازی
ثبت دیدگاه