باباجان اجازه میدهید که با علی برویم و برایش توپ بخریم؟!
این جمله برای حمید آشنا و از سویی تکاندهنده بود…! حمید به ساعت نگاهی انداخت و گفت: بله پسرم؟ پولدارید؟ علی: آره باباجون، من پولتوجیبی هامو جمع کردم، خودتون گفتید: دیگه مرد شدم.
حمید: باشه باباجان، فقط حرف داداشتو گوش کن و موقع رد شدن از خیابان احتیاط کنید.
بچهها رفتند و حمید خیره به در کودکیاش را یاد آورد؛ با خودش میگفت: کاش من هم خاطرهای زیبا از توپ خریدنم داشتم؛ یادش آمد وقتیکه کودکی نهساله بود به همراه برادر بزرگترش حسام برای خرید توپ رفته بودند… که همیشه آرزو میکرد کاش هرگز نمیرفتند و کاش اصلاً هرگز دلش توپ نخواسته بود؛ مکرراً از این بابت شرمنده بود.
خاطرهی آن شب برای حمید دوباره زنده شد، همان شب! زمانی که برادر هفدهسالهاش حسام را کتک زنان، مأموران رژیم طاغوت دستگیر کرده و برای بازداشت بردند، بیآنکه لحظهای بیندیشد که حمید نهساله شاهدِ آن ماجرا است و حمید نهساله در خیابان تنهاست و… .
و چه شبی بود وقتیکه حمید تنها به خانه بازگشت و خبر دستگیری حسام را به مادر داد؛ مادر به حسام دلبستگی خاصی داشت، آخر بعد از هشت سال خداوند به او فرزندی داده بود و حسام دردانهی پدر و مادرش بود.
کسی خبری از حسام نداشت؛ پیگیریها هم فایدهای نداشت، کسی پاسخگو نبود؛ بعد از یک هفته حسام با بدنی مجروح و تنی کبود به خانه بازگشت، بیآنکه کسی بفهمد جرمش چه بود؟
جواب پیگیری پدر بعد از بازگشتِ حمید فقط یک جمله بود: اشتباه شد.
شهر به خاطر امنیتی که نبود، به خاطر آرامشی که نداشت، دلهره را در تکتک کوچههایش نفس میکشید؛ و اما شرمندگی حمید تمامی نداشت، چون مادر تاب نیاورد و در همان دو روزِ اولِ دستگیری حسام سکته کرد و برای همیشه فلج شد.
این احساس سرافکندگی تا همیشه برای آن کود کِ دیروز ماند.
حالا حمید به آرامشی که دارد فکر میکند، به امنیتِ فرزندانش، به نورانیتی که تکتک خیابانهای شهر تنفس میکنند؛ و به انقلاب ما که انفجار نور بود، هست و خواهد بود. (۱)
پینوشت:
۱) مریم میرزایی.
ثبت دیدگاه